24 ماهگی
آرمیتا جان شیرینی مامانی دختر گلم سلام

الان تو ماه بیست وچهار هستی و دقیقا یک هفته دیگه ٢ ساله میشی تو همین مدت یک ماه کلی بزرگ تر و خانم تر شدی حرف زدنت و کارهات همه انگار یه شکلی شده که مثل بچه های بزرگتر از سن تو مامانی خیلی خانم و باهوشی با کارهای قشنگت همه روزهای مامانی رو طلایی کردی تو اداره لحظه شماری میکنم که زود وقت تموم شه و بیام خونه پیش تو آخه بس که خواستنی و خوردنی شدی
خیلی زود دلم برات تنگ میشه دیشب موقع چایی خوردن داشتی قندهارو میرختی تو چاییت که مامانی دعوات کردو بهت اخم کرد خیلی بامزه بلافاصله جوری به من اخم کردی و ادای من و درآوردی که نتونستم جلوی خندم رو بگیرم همیشه بابا حمیدی رو دعوا میکنم که در این مواقع بهت نخنده تا بفهمی که کارت بد و اونو تکرار نکنی ولی خودم به خاطر بامزه بودن اون نگاه و کارت نتونستم که نخندم و بغلت کردم خلاصه کلی بوس بوس وقربون صدقه ...فندقی مامان امروز صبح خیلی دلم گرفت از اونروزهایی بود که دلت نمی خواست از خونه بری بیرون و مدام هم میگفتی مامان محبوبی نرو...... خلاصه اینکه انقدر بد شدی که مامانی رو با دل شکسته و چشم گریون راهی کردی ولی وقتی به بابا جون زنگ زدم که حالت رو بپرسم گفت که دایی علی و دایی محمد اومدن پیشت و تو هم که اونا رو خیلی دوست داری یادت رفته که من نیستم و دوباره دختر خوب و خوش اخلاق مامانی شدی . دیشب با خاله نغمه تلفنی صحبت میکردم اومدی گوشی روگرفتی و یه سلام ناز به خاله کردی و طبق معمول با کلی ناز و صدای پایین گفتی خوبی؟ بعد صدای یه بچه از اونطرف میومد که توانقدر ذوق زده شده بودی هی میگفتی نی نی اون تو ؟(منظورت تو گوشی بود) دورت بگردم هول شده بودی تا صدای یه بچه شنیده بودی انقدر که بچه دوست و مهربونی. شب نیمه شعبان که یکشنبه بود همگی خونه مامان جون بودیم پارسال این موقع روز تولدت بود تا نیمه شب موندیم و با خاله ها و زندایی ها رفتیم و برنامه مولودی خوانی رو دیدیم کلی ذوق میکردی و از جشن خوشحال بودی خیلی تولد و جشن و شادی کردن رو دوست داری مخصوصا اگه یه کیکی باشه که تو شمعش رو فوت کنی...
تولد حضرت عباس که همیشه باب الحوائج مشکلات مامانی و خیلی دوستش دارم وروزتولد قمری خانمی رو پشت سر گذاشتیم اون شب هم با خاله مریم و مینا ومهرنوش رفتیم بوستان آزادگان که امسال جشنهای شعبانیه رو اونجا برگزار میکنند . چقدر همه چیز برات جذاب بود نور و رنگهای قشنگ و آتیش بازی و نورافشانی آسمون و دست زدن همراه اون جمعیت بزرگ و بعدم که یه بالن بزرگ که مال نمایشگاه بود رو آورده بودند پایین که درستش کنند تو و مهرنوش هم کلی بهش ذوق کردین بعد اون آقاه گفت که بیاین بگیرینش چقدر باحال رفتی و زیرش وایستادی و اونو مثلا گرفتی آخه خیلی بزرگ بود بعدم خیلی مودبانه به اون آقا گفتی مرسی عمو (چقدر به این حرفت و ادای اون ذوق کرد عموهه)....
هر روز که بزرگ تر میشی و خانم تر من و بابا یی کلی بهت ذوق میکنیم ولی من ته دلم یه کوچولو غصه دارم آخه فکر میکنم این روزهای کوچولوییت خیلی تند داره میگذره و من به اندازه کافی فرصت نمی کنم که از با تو بودن لذت ببرم فقط خدا میدونه که چقدر دوست دارم عزیز دلم همیشه سلامت باشی به امید خدا



24 ماهگی
