دخترم بابایی شده
عشق مامان سلام
داره حسودیم میشه ها آخه تازگیها خیلی بابایی شدی الهی فدات با اون اداهات که برای اومدن بابایی از سرکار در میاری میری پشت در وامیستی و هی با زبون خودت صداش میکنی و میزنی به در وقتی هم که میاد تو انقدر خوشحالی میکنی که نگو نپرس اگه هم بهت بی محلی کنه حسابی سر صدا راه میندازی.بابایی هم که خیلی دوست داره هی نازت و میکشه و باهات بازی میکنه موقع غذا خوردن هم بیشتر از سرو کول بابا بالا میری تا من یه جورایی کلا نمی ذاری ما بفهمیم چی خوردیم . اینم شعری که من بیشتراوقات برات میخونم البته از طرف بابایی چون خودش ذوق شعر خوندن نداره
دختر بابا قشنگه
با زندگی یه رنگه
شب که بابا تو خونه ست
دختر بابا رو شونه ست
بالا و پایین میپره
نفس اونو می گیره
امّا بابا می خنده
دور غم و می بنده
اگر چه خیلی خسته اس
لباش مثال پسته اس
دلش چه شاده شاده
خوشیش چقدر زیاده
پدر و دخترتو ابران
با اون لبای خندان
دست علی یارشون
خدا نگهدارشون
دیروز هم خونه مامان جون اینا داشتیم راجع به یه موضوع هممون بلند صحبت میکردیم که تو خانمی هم یه دفعه شلوغش کردی و شروع کردی به بلند صحبت کردن با اون الفاظ قشنگت دا دا دا ایدودی دی دی یا یا لو لو اینا اظهار نظرات شما راجع به بحث جمع بود ممنون از راهنماییتون
امروز صبح سرحال بودی و تا بیداری شدی شروع کردی به شیطنت و راه افتادن دور خونه موقعی هم که دادمت به مامان جون دوباره یه گریه کوچولو راه انداختی که با ما بیای الهی فدات منم همیشه میگم مامانی میره سرکار زود زود برمیگرده خوب...اونوقت من و بابا حمیدی زود از تو حیاط میایم بیرون چون تا ما رو نبینی زود ساکت میشی .دوست داریم دخملی از جونمون بیشتر هم من هم بابا حمیدی


دخترم بابایی شده
