تصادف بابا و تعطیلیها
سلام به روی ماه دختر گلم که چند روزی همش میگه چیه؟ آخه طوطی خانم مامانی که قربون اون حرف زدنش برم هر چی که هر کی میگه تو تکرار میکنی و یکسره هم میگی شیه ؟ ماما و بابا گفتنتم از قبل بهتر و بیشتر شده مدام صدامون میزنی

امروز بعد از 5 روز اومدم سرکار آخه امسال تابستون خیلی گرم و به همین دلیل هم 2 روز تعطیلی داشتیم روز شنبه هم که عید مبعث حضرت رسول بود البته سالگرد ازدواج قمری مامان و بابا هم بود 27 رجب (وارد ششمین سال شدیم) و امسال با تو خانم گل عزیز ......... پنجشنبه شب با بابا و سارا رفتیم دکتر برگشتنی به علت سهل انگاری بابایی زدیم به یه موتوری که دو تا سرنشین داشت خدا خیلی بهمون رحم کرد چون که طوریشون نشد فقط سر آقاهه شکست که بردنش بیمارستان بابا حمیدی هم یه شب موند کلانتری محل و صبح جمعه با بابا جون و دایی ممد و عمو مهرداد رفتیم کاراش و کردیم و آوردیمش خونه این چند روز تعطیلی هم ماشین نداشتیم البته بهتر چون هوا خیلی گرم بود و بیرون هم نرفتیم چند روز پشت سر هم با تو عسلک بودم خیلی خوش گذشت کلی با هم بازی کردیم کارتون دیدیم شعر خوندیم و آب بازی کردیم صبحها یه نون پنیری میخوری که مامانی دلش برات ضعف میکنه وقتی یواشکی تو گوشت میگم که چقدر دوست دارم یا تو فرشته کوچولی خدایی خیل بامزه مثل اینکه یه رازی رو بهت گفتم یواش میخندی و بعد هم من میگم به کسی نگیا تو هم ضعف میکنی و ریسه میری انقدر خوشت میاد که در گوشی بازی کنیم با بابایی هم که دور بازی میکنیی یا اینکه حاضر میشی و باهاش میری سوپر خرید بعدم یه موقعی که کاری میکنی خودت میدونی که اشتباه زود منو دعوا میکنی که چیزی بهت نگم دعوا کردنت هم خیلی باحال با یه ژست خوشگل محکم میگی اه ... خلاصه اینکه همه زندگی ما شدی و حسابی سرگرم تو اداهای شیرینتیم خدا حفظت کنه مامانی .جوجه کوچولوی من امروز صبح که میرفتی پیش مامان جون دلم یه جوری بود نرفته دل تنگت شدم چقدر دوست دارم کاشکی میدونستی هزار هزار بار دورت بگردم کوچولوی من


تصادف بابا و تعطیلیها
