آرمیتاآرمیتا، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

آرمیتا دختراهورامزدا

دوست دارم

سلام دخترک مامانی حرف زدنت هر روز شیرینتر میشه چند وقت ازت سوال میکنیم که دوستم داری خیلی شیرین میگی دوسیت دالم دیروز مامانی که ازت پرسید گفتی نه الهی فدات شم دلم شکست میدونم چرا گفتی نه چند روزیه که میبرمت پیش مامان جون اینا بزارمت برم سر کار گریه میکنی و میگی مامانی نرو مامانی لالا بیمون منم که با بغض میام و تا قسمتی از راه هم اشک تو چشمام.آخه عزیزکم چیکار کنم من باید برم سرکار تا آینده تو بهتر باشه به خدا تو این دنیا همه چی رو برای تو میخوام الان هم که مدتی پیگیر کارم که بتونم انتقالی بگیریم برای پردیس ابوریحان که به خونمون نزدکتر تا زودتر به تو برسم و با تو باشم اگر هم بشه ببرمت اونجا مهد که نزدیک خودم باشی . مامانی من تو رو خیلی ...
28 فروردين 1390

حاج خانم کوچولو

عسلی مامان سلام خوبی عزیزم قربون اون زبونت و اون حرف زدن شیرینت برم که دیگه خیلی هم تو استفاده از کلمات و جمله سازی پیشرفت کردی و هر روز که میگذره شیرینتر صحبت میکنی دختر گلم اگه خدا بخواد قراره که با مامانی حاج خانوم بشیم داریم میریم سفر حج هفته دیگه هفتم اسفند به امید خدا خوش به حالت مامانی که تو این سن کم این سعادت رو داشتی که به زیارت خونه خدا بری خدایی که تو مهربون و عزیز رو به من بخشید حالا ما رو به زیارت خونش طلبیده خدا رو شکر این مهمترین سفر معنوی زندگیت  دختر گلم قدر خودت و بدون و سعی کن همیشه خوب و مهربون و با رضای خداوند متعال زندگی کنی  چند روزیه که درگیر کارای سفر هستیم روزی که برای کلاس رفتیم البته تو گلی خان...
30 بهمن 1389

یه خبر بد برای مامانی

سلام گلی خانمی عزیز دلم این روزها دلم پر از غم آخه یک هفته است که خبر بدی رو شبانه شنیدم و از همون شب دیگه دلم شد خونه غم و غصه دوشنبه شب موبایلم و که اصولا به خاطر در دسترس نبودن تو گلی خانم تو کیفم و تو کمدی جایی میزارم ساعتهای 10 شب نگاه کردم دیدم لیلا عمه تماس گرفته بوده که گفتم حالا دیر وقت فردا زنگ میزنم اما ساعتهای 11 بود که دوباره خودشون تماس گرفتند چقدر حول کردم وقتی که حرف نمی زدندو معلوم بود که بد خبری دارند گفتم داود عمه عمه طوریش شده که گفت نه محبوب بابام بابا سرشب حالش بد شد و بعد هم دیگه ....................... خدایا چقدر دلم میخواست ممد آقا رو میدیدم مدت طولانی بود که ندیده بودمش یه مرد خوب و مهربون که خیلی هم خوش رو بود هم...
26 بهمن 1389

2تا دیگه دندونی

عشق گلی مامان سلام خوبی عزیزم مادری فدات شه که انقدر تو شیرین و خواستنی شدی پنجشنبه که رفته بودیم خونه خاله فاطی شب برگشتنی یه کمی بی تابی میکردی و دستت به لپ خوشگلیت بود حدس زدم که داری دندون جدید در میاری ولی خوب خبری نبود تا روز شنبه شب که داشتم باهات بازی میکردم یهو دیدم که دو تا مروارید کوچولوی خوشگلی از بالا دارن دالی میکنن طبق معمول کلی ذوق کردم و واسه دختری شعرای قشنگی خوندم دورت بگردم تو هم با مامان همراهی میکنی و میرقصی و شادیت و نشون میدی دلیلش مهم نیست مامان که شادی کنه و خوشحال باشه توهم همینطوری و اگه من ناراحت باشم مریض باشم یا گریه کنم تو هم غصه میخوری و حتی گریه میکنی فدای همه مهربونیات بشه مامانی عزیزترینم دوستت دارم &...
3 بهمن 1389

کلمات جدید

سلام جوجو کوچولوی مامانی اولین برف زمستونی بارید و همه جاهارو سفید کرد صبح که رفتیم خونه باباجونی صورت گلت و رو به آسمون میگرفتی و  برف که رو صورتت میشست کلی ذوق میکردی قربون او حس پاک و قشنگت برم عزیزم......                     بعضی از روزها که صبح میدمت مامان جون خوشرویی و بای بای هم میکنی و منم قربون صدقت میرم و میام ولی بعضی روزها مثل امروز گریه میکنی و میخوای که نری کاش میدونستی با این کارت با دل مامانی چیکار میکنی همینجوریم دل کندن ازت برام  خیلی سخت وای به حال اینکه گریه هم بکنی دل مامانی حسابی میگیره    دیشب که میخ...
21 دی 1389

ماه 17 زندگیت

سلام به گل باغ زندگیم عزیزترینم شیرینترینم جوجه کوچولوی مامان که امروز وارد ماه هفدهم از زندگی قشنگش شده مبارک باشه مامانی الهی صد ساله شی نه صدو بیست ساله شی تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارک امروز یکی از همکارا تو نمازخونه پرسید خانم دیدار دخترت چند وقتش منم  خیلی جدی  گفتم امروز 16 سالش و پر کرد و 17 ساله شد خودم یهو جا خوردم همکارمم خندید و گفت چقدر زود دختر گلت بزرگ شد ما نفهمیدیم خلاصه اینکه مامانی دیروز یه دفعه بزرگت کرد الهی که گلم 16 ساله و 160 ساله شی و همیشه سلامت باشی . این ماه از زندگیت رو هم به خوبی سپری کنی و سلامت بمونی . دوست دارم شیرین زبون مامانی .  این شبها که عید کریسمس مسیحهاست شبکه های ماه...
5 دی 1389

دندونی 13 و 14

سلام عزیز دل مامانی چقدر شیرین شدی هر روز که میگذره شیرین و خواستنی تر میشی نمی دونم از کدوم کارت و حرف جدیدت برات بنویسم چونکه تند تند داری همه چی رو یاد میگیری دیروز که از اداره بهت زنگ زدم و باهات حرف زدم واسه اولین بار انقدر کامل و خوب با مامانی حرف زدی من که دلم ضعف کرده بود تواداره از بس که قشنگ حرف زدی اول که مامان جون گوشی رو بهت داد من که گفتم سلام دخترم گفتی مامانی سیام بعدم من هر چی میپرسیدم تو همون و خیلی قشنگ و واضح تکرار میکردی و یه ماچ گنده هم برام فرستادی وای داشتم اینور غش میکردم چقدر دوست دارم اندازه نداره فقط خدا میدونه تو برام از همه شیرینهای دنیا شیرین تری امسال محرم روز تاسوعا  لباس مشکی پوشیدی و یه روسری مش...
29 آذر 1389