آرمیتاآرمیتا، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

آرمیتا دختراهورامزدا

ششمین مروارید دخملی

عشق مامانی سلام جیگر مامانی  حالا شش دندونی شده فدات شدم خوشگلکم که دیگه داری بزرگ میشی حسابی شکل آدم بزرگا شدی  با این دندون جدید که سمت چپ پایین دراومده البته از چند روز قبل ورم کرده بود و یه کمی سفید شده بود تا اینکه نیش سفت کوچولوش خود نمایی کردو اومد بیرون دیگه خیلی خوب میتونی غذا بخوری و خیلی چیزها سفت تر و با دندونای کوچولوت بکنی حرف زدن و راه رفتنتم که خیلی خوب رو به پیشرفت کلمه های جدیدی که میگی و گاهی اوقات یه بار و بعضی موقعها هم هی تکرار میکنی با صدای بلند و خیلی محکم به همه چی حتی اونایی که اسماشون و بلدی میگی دد نمیدونم چرا حالا همه ما دد شدیم قربون اون دد گفتن بلندو محکمت برم  راه رفتنم که خ...
4 شهريور 1389

سفر تابستونی

دخترکم گل باغ زندگی مامانی سلام خوبی خانمی میخوام از اولین سفرت به شمال کشور بنویسم روز 5شنبه 28 مرداد به همراه خاله ها و دایی علیرضا و مامان جون وباباجون و عمو مهرداد صبح زود راهی شمال شدیم به یمن قدم مبارک تو خانم خوشگلی این اولین سفری هم هست که ما همگی با هم هماهنگ شدیم که بریم دایی ممد هم صبح جمعه راه افتاد و نزدیکای ظهر به ما پیوست سفر خوبی بود مخصوصا برای تو قندکم که همه چی برات جدید و جالب بود تویی که همیشه تا میشینی تو ماشین خوابت میبره تا ساعتهای 10 بیدار بودی خوب به همه جا توجه میکردی و هر جایی هم که ما وامیستادیم شما خانم گلی مهمون یکی از ماشینها میشدی یه جورایی سرت دعوا بود آخه همه خیلی دوست دارن کوچکترین و شیرین ترین عضو خانواده...
2 شهريور 1389

بدیر بده

عسلکم  شیرینکم دختری گلی مامانی فقط هزار بار دورت بگردم با اون شیرین زبونیت و یاد گرفتن کلمه های جدید این بدیر و بده دیگه ما رو کشته خوشت میاد که هی تکرارش کنی یه چیزی رو میدی به ما میگی بدیر (یه کمی با تحکم میگی خیلی بامزه است) بعدش زود میگی بده هیچی دیگه کار ما شده بده بستون و هی قربون صدقت رفتن من که یه موقعهایی از دست اداها و کارای شیرینت با صدای خیلی بلند شبیه جیغ فدات میشم که اعتراض بابایی بلند میشه که صدات میره بیرون همسایه ها میشوند ولی خوب نمیدونه که دست خودم نیست انقدر دوست دارم که اگه انرژی درونم و اینطوری خالی نکنم احتمالا میخورمت آخه تو خیلی خوشمزه ای عسلی مامان اون راه رفتنت که خودش ماجرایی داره خیلی بامزه راه میری کیف موب...
24 مرداد 1389

چهارمین مروارید صدف خانمی

الهیییییییییی به فدای  اون دندونای سفید و کوچولو موچولوت بشم که مدام هم به همه نشونشون میدی و میزاریشون بیرون روی لبات خوشگلت مامانی چند روز بود که دندون چهارمت سمت راست بالا کمی ورم کرده بود و از زیر پوست سفیدیش دیده میشد ولی دیروز بالاخره بیرون اومد و تیزیشو با دستم لمس کردم کلی ذوق کردم و برات شعر خوندم اخه دختر سه دندونی بابایی(بعضی موقعها بابا این جوری صدات میکنه) حالا 4 دندونی شده الهی که قربونت بشم فدای اون دندونت بشم این شعر مامانی برای فرشته کوچولوش بود که میخوندم تو هم که شادی مامانی رو دیدی دست میزدی و میرقصیدی و خودت و برای من لوس میکردی منم که هام هام میخوردمت هیچی برات نمیزاشتم که بمون تو هم ریسه میرفتی و تو دستای مام...
19 مرداد 1389

یه سالگیهات

سلام خوشمل گلی خانم مامانی خوبی عزیز دلم آخه مامان جان تو یه ساله شدی نه 10 ساله قربونت برم تواین چند روز بعد از تولدت کلی  کار جدید یاد گرفتی و دیگه خیلی خوب هم راه میری البته یه کمی زود خسته میشی ولی تعادلت خوب همش هم دوست داری که راه بری من و بابایی هم تصمیم گرفتیم که بیشتر ببریمت بیرون و بگردونیم چون حالا دیگه میفهمی و کلی ذوق میکنی 14 مرداد روز 5شبنه صبح با مامان جون و خاله مریم و مینا رفتیم بوستان بانوان هوای خیلی خوبی بود توهم حسابی اونجا رو چمنها بازی کردی و حالش و بردی کلی هم با همدیگه تاتی تای کردیم و راه رفتیم چون کفشهای سوت سوتکیت پات بود خیلی خوشت میومد که راه بری تا بعداز ظهر اونجا بودیم و تو حسابی بازی کردی و خودت رو خس...
18 مرداد 1389

واکسن یه سالگی

قربون دختر یه سالم برم که حالا دیگه بزرگ شده و برای خودش خانمی شده الهی دورت بگردم یه ساله من فردای روز تولدت یعنی 6/5 با خاله مریم بردیمت درمانگاه و واکسن یه سالگیت و زدیم خدارو شکر که بر خلاف تصور من که خودم رو برای یه تب حسابی و درد آماده کرده بودم این واکسنت اینا رو نداشت و روی بازوت هم زدند تو هم فقط همون موقع یه گریه کوچولو کردی و دیگه هیچی نگفتی بعد هم اصلا اذیت نشدی نمی دونی مامانی چقدر ذوق کردم که این واکسنت راحت بود و دختریم و اذیت نکرد البته خانم دکتر گفت که یه هفته بعد تب میکنه فعلا که خبری نیست خداروشکر ازبس که با تعجب دور و برت و نگاه میکنی و کنجکاوی یه پسر کوچولو تو درمانگاه بایه هیجانی تورو به مامانش نشون میداد و میگفت اب...
10 مرداد 1389

اولین سالروز تولدت مبارک خوشگل خانمی

  تولد یه دختر مبارکه مبارک       امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست   احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست   گوئئ که بهار آمده و غنچه دمیده است   کز قلب همه پیر و جوان ولوله برخاست   عشق است و سرور است و گل و روشنی و نور   اسباب نشاط دل و جان هر دو مهیاست   گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی   کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست   میلاد تو ای چشمه ی خورشید، مبارک   امیّدی و جایت به درون همه دلهاست   با رقص و طرب گویمت، این جشن مبارک   برخیز، که مجلس، ز ت...
5 مرداد 1389